بهـ نامـ او
اصلا دوستـ ندارمـ
اینجا دربارهـ نفر سومی صحبتـ کنمـ
کهـ امروز علاقهـ بهـ زیر کردنشـ
با تریلی رو داشتمـ
اصلا قرار همـ نیستـ
دربارشـ صحبتـ کنمـ
فقط میخواستمـ بگمـ:
میدونید کهـ خیلی دوستتونـ دارمـ
ولی واقعا نمیتونستمـ
با اینـ همهـ فشار عصبی
کسی رو تحملـ کنمـ
کهـ همیشهـ قشنگی دنیامو
با عزیزانمـ بودنامو خرابـ میکنهـ
خدایی خیلی در حقمـ خوبی کردهـ
ولی کنار خیلی ها که میخواستمـ باشمـ
نذاشتهـ تو دنیامـ شاد باشمـ
اینـ ماجرا از چندینـ سالـ پیشهـ
مالـ امروز نبود.
فقط امروز چیزی رو فهمید
کهـ دوستـ نداشتمـ بدونهـ.
دربارهـ ماهیتـ ---- بود
برای همینـ میخواستمـ بکشمشـ
از اینـ حرفـ ها بگذریمـ
شما از دستـ منـ
بهـ خاطر امروز ناراحتید؟
بهـ نامـ او
زندگی برایمـ سختـ شدهـ استـ
خیلی سختـ
گویا اینـ چند روزهـ زندگی امـ
از همهـ جانبـ
دستخوشـ تحولـ شدهـ استـ
نمیدانمـ چرا
ولی اینـ گونهـ زندگی کردنـ
بهـ مذاقمـ
اصــلا خوشـ نـــمی آیـــد
شرایط
خیلی تغییر کردهـ استـ
حالـ و روزمـ
کهـ دیگر گفتی نیستـ
آنـ چهـ
عیانـ استـ،چهـ حاجتـ
بهـ بیانـ؟
درد هایمـ آنـ قدر زیاد شدهـ
کهـ حتی
خودمـ همـ دردمـ را نمیدانمـ
لعنتـ بهـ
اینـ زندگی کهـ سر و تهشـ
اعصابـ خوردیهـ
لعنتـ، لعنتـ، لعنتـ و لعنتـ
بهـ نامـ او
بعضی زخمـ هایمـ را خیلی دوستـ دارمـ
میدانید چرا؟
چونـ آنـ زخمـ ها را شما برایمـ بستید
وقتی می سوزند،
لذتـ میبرمـ...
چونـ مرا یادتانـ می اندازند
زخمـ های دلمـ را هم ببندید
تا زود زود خوبـ شوند
منـ اعتقاد دارمـ
فرشتهـ ها حالـ آدمـ را خوبـ می کنند
و هوایمانـ را دارند
برای همینـ استـ
کهـ منـ خودمـ را بهـ دستـ تو سپردهـ امـ
بهـ دستـ یکـ فرشتهـ
...
از جنابـ حافظ خواستمـ اندر احوالاتـ ما چیزی بگوید، گفت.
برای عوضـ شدنـ حالـ و هوای اینجا میگذارمـ :
عمریستـ تا بهـ راهـ غمتـ رو نهادهـ ایمـ
روی و ریای خلقـ بهـ یکـ سو نهادهـ ایمـ
طاقـ و رواقـ مدرسهـ و قالـ و قیلـ علمـ
در راهـ جامـ و ساقی مهرو نهادهـ ایمـ
همـ جانـ بدانـ دو نرگسـ جادو سپردهـ ایمـ
همـ دلـ بدانـ دو سنبلـ هندو نهادهـ ایمـ
عمری گذشتـ تا بهـ امید اشارتی
چشمی بدانـ دو گوشهـ ی ابرو نهادهـ ایمـ
ما ملکـ عافیتـ نهـ بهـ لشکر گرفتهـ ایمـ
ما تختـ سلطنتـ نهـ بهـ بازو نهادهــ ایمـ
تا سحر چشمـ یار چهـ بازی کند کهـ باز
بنیاد بر کرشمهـ ی جادو نهادهـ ایمـ
بی زلفـ سرکششـ سر سودائی از ملالـ
همچونـ بنفشهـ بر سر زانو نهادهـ ایمـ
در گوشهـ ی امید چو نظارگانـ ماهـ
چشمـ طلبـ بر آنـ خمـ ابرو نهادهـ ایمـ
گفتی کهـ حافظا دلـ سرگشتهـ اتـ کجاستـ
در حلقهـ های آنـ خمـ گیسو نهادهـ ایمـ
بهـ نامـ او
روز بهـ نامـ خودشـ آغاز شد
هر نفسی عاقبتـ ابراز شد
فکر مرا قافیهـ ویرانهـ ساختـ
شعر شدمـ،عقلـ بهـ احساسـ باختـ
کولهـ ی منـ پر شد از اینـ حسـ گنگـ
قلبـ منـ اینجاستـ چو ماهی بهـ تنگـ
می تپد او،ذرهـ ی شعری بهـ جاستـ
لیکـ بگو قافیهـ ی دلـ کجاستـ؟
نامـ نهمـ بر دلـ خود بینوا
سختـ مریضـ استـ.و خواهد دوا
تنگـ شود اینـ نفسمـ تنگـ تر
قلبـ زمینـ باز شود سنگـ تر
می چکد از چتر نگاهـ زمانـ
خیسـ ترینـ بیتـ کهـ گوید: امانـ
پهنهـ ی دنیا چقدر تنگـ شد
رنگـ جهانـ طرد ترینـ رنگـ شد
کاشـ دلمـ باز بهـ دریا زند
ریشهـ ی غمـ را ز بُنشـ برکند
کاشـ رها از دلـ دنیا شومـ
دستـ بهـ دستـ خود رویا رومـ
پـ . نـ: مفتعلنـ مفتعلنـ فاعلنـ
بهـ نامـ او
دوبارهـ امتحاناتـ شروعـ شدهـ
و حدود یهـ ماهـ باید امتحانـ بدیمـ
خیلی حسـ مزخرفیهـ
کهـ صد صفحهـ دویستـ صفحهـ رو
بخوای یکـ جا امتحانـ بدی
و بدتر از همهـ ترسمـ
از اینهـ کهـ
مدرسهـ ها تمومـ میشهـ
و منـ ...
نهـ! نمیخوامـ گریهـ کنمـ
نمیخوامـ سر امتحانها
افسردگی بگیرمـ
فقط تو رو خدا،
هوامو داشتهـ باشـ
بهمـ قولـ بدهـ
کهـ پیشـ می مونی
بهمـ قولـ بدهـ
کهـ میذاری
بیشتر از همیشهـ ببینمتـ
دارمـ روانی میشمـ
فقط تو میتونی
منو از اینـ آشفتگی نجاتـ بدی
کمکمـ کنـ!
بهـ نامـ او
دوستـ ندارمـ بزرگـ شومـ
دوستـ ندارمـ با بزرگـ شدنـ،
خیلی کارهایی کهـ انجامـ میدهمـ
برایمـ محدود شود
و مشکلاتمـ، چندانـ و چند برابر شود
آدمـ ها هر چهـ بزرگتر میشوند،
مشکلاتـ شانـ همـ بزرگتر میشود
و قید و بندها برایشانـ پررنگـ تر
از قانونـ و قید و بند متنفرمـ
منـ دوستـ دارمـ
همیشهـ خودمـ باشمـ
و هر زمانـ هر کاری را کهـ دوستـ داشتمـ
انجامـ دهمـ
گاهی فکر میکنمـ
هر چیزی بهـ امتحانـ یکـ بار آنـ می ارزد
امتحانـ هر چیزی درستـ نیستـ
میدانمـ
اما منـ دوستـ دارمـ
اگر روزی دلمـ خواستـ
جویدنـ یکـ سوسکـ را امتحانـ کنمـ!!!
دنیای منـ نامحدوداستـ
از محدود شدنـ دنیایمـ میترسمـ
از اینـ کهـ روزی در خلا بودنمـ را فراموشـ کنمـ
راستی چهـ زمانی به آدمـ ها، آدمـ بزرگـ می گویند؟
مرز سنی دارد یا رفتاری و یا شاید همـ شرایطی؟
می خواهمـ از آنـ فرار کنمـ...
بهـ نامـ او
آدمـ ها نیاز دارند گاهی با یکـ نفر صحبتـ کنند
و برای او از اتفاقاتـ روزمرهـ شانـ بگویند
ولی اینـ روزها وقتی میخواهمـ
از شادی هایمـ، غمـ هایمـ
و نگرانی هایمـ
بگویمـ
دستی،
جلویمـ را میگیرد
آرامـ با خودمـ می گویمـ:
وقتی پاسخـِ از احساساتمـ گفتنـ،
فقط یکـ سر تکانـ دادنـ باشد چهـ فایدهـ؟
منـ نمیخواهمـ محتاجـ دو گوشی باشمـ کهـ
فقط می شنوند؛ همینـ. نهـ بیشتر از آنـ
بهـ اینـ سبکـ زندگی کردنـ برایمـ
خیلی خیلی سختـ استـ
احساساتمـ
بد جوری
در گلویمـ میشکنند
مثلـ یکـ بغضـ یا شاید مثلـ یکـ درد
و منـ با دوستـ خیالی امـ سخنـ میگویمـ
با خیالـ کسی کهـ همهـ اتفاقاتی را کهـ میگویمـ
می داند. حتی گاهی خود اتفاقی استـ کهـ میگویمـ
روزی هزارانـ بار خاطراتمـ را مرور می کنمـ.
دیگر برای همهـ کمـ از احساسـ میگویمـ
فقط یکـ جاستـ کاری بهـ جاری شدنـ
احساساتمـ ندارمـ:
اینجا،کنار تو...
مواظبمـ باشـ!
منـ خودمـ را بهـ دستـ تو سپردهـ امـ
بهـ نامـ او
دستـ هایتـ را چو دریا باز کنـ
باز هم از نو غزلـ را ساز کنـ
شورشی از رنگـ ها تصویر کنـ
ذهنـ منـ را با خودتـ درگیر کنـ
آسمانـ محبوسـ،در احساسـ گشتـ
منـ رها از فکر، در آغوشـ دشتـ
میدومـ آرامـ همسوی نسیمـ
انتهای دشتـ روزی میرسیمـ
یکـ بغلـ رویاستـ، یکـ دامنـ خیالـ
دوری از احساسـ می گردد محالـ
منـ فقط رویای تو می پرورمـ
از دلـ شبـ بغضـ بارانـ آورمـ
می نوازد نمـ نمـ بارانـ مرا
از میانـ ابر غمـ گاهی درآ
واژهـ هایمـ بوی تو دارد ببینـ
از نگاهمـ هر دمی شادی بچینـ
هیچـ از غمـ از نگاهی پر ز درد
باز در شعرمـ نباید دورهـ کرد
بیشتر گویمـ به غصهـ میرسمـ
نقطهـ.پایانـ.بیتـ آخر.بی کسمـ
پـ.نـ: فاعلاتنـ فاعلاتنـ فاعلنـ
بهـ نامـ او
نمیدانمـ چرا گاهی کهـ تو را میبینمـ
دستـ و پایمـ را گمـ می کنمـ
گاهی چهـ عرضـ کنمـ
خیلی وقتـ ها
حرفـ هایمـ را از خاطر می برمـ
و حسـ میکنمـ
در توقفـ زمانـ ماندهـ امـ
توقفی کهـ مرا از هر احساسی جز تو رها میکند
منـ عاشقـ اینـ نوعـ احساساتی هستمـ
کهـ مرا از خودمـ رها کند؛
اینـ حسـ با تو ماندنـ،
احساسـ توهمـ
و شاید مستی
منطقـ منـ علتـ اینـ دستپاچگی را نمیداند
همیشهـ احساسـ منـ راهـ دیگری در پیشـ میگیرد
علتـ چیستـ؟ میدانی؟
سـلآمَتےِ اونآيـے کهـ
اين روزآشون به تَظآهُر مے گذَرهـ
تَظآهُر به بے تَفآوُتے
تَظآهُر به بے خيآلے
به شـآدے
به اين که ديگه چيزے مُهِم نیـωـت
ولے فَقَط خودِشون مے دونَن چِقَدر ωـخت مے گذَرهـ..
هـــر چــــقدر امـــروز گــــــرم بـــود ،
تـــــــــــو ســـــرد بــــودی...
خیــــالی نیــست ؛
بـــه «هـــــــــا» کردن دستـــانم عــــادت دارم !!
بهـ نامـ او
نمیخوامـ اذیتـ بشید
ولی نمیتونمـ
بی تفاوتـ باشمـ
نمیتونمـ
چشمـ هامو رو غمـ هاتونـ ببندمـ
گذشتنـ از اینـ اشکـ هایی
کهـ مجالـ جاری شدنـ ندارند
برامـ سختهـ
گاهی فکر می کنمـ
هیچـ راهی وجود ندارهـ
کهـ خوشحالتونـ کنمـ
چونـ فهمیدمـ
هیچوقتـ لبخند تونـ از سر شادی نبودهـ
و نخواهد بود
فقط میتونمـ ناراحتتونـ نکنمـ
میترسمـ اینـ نگرانی هامـ اذیتتونـ کنهـ
باید با غمـ کنار بیامـ
چونـ جزئی از وجودتونـ شدهـ
راهی هستـ کهـ خوشحالتونـ کنمـ؟
اونـ آهنگـ خوشگلهـ رو کهـ دوسشـ دارمـ، براتونـ گذاشتمـ!
صبر کنید لود شهـ گوشـ کنید. باشهـ؟
ذوقـ دارمـ!
بهـ نامـ او
چشمـ های تر تو میدهد از عشقـ نشانـ
حسـ منـ می گوید:
باز همـ دلتنگی!
عاشقـ او بودنـ،
زندگی کردنـ
باز
دور ماندنـ، سختـ استـ
آدمی دلتنگـ استـ
هر کسی سهمش را
چونـ بهـ اندازهـ قلبشـ چیند
هر که بامشـ بیشـ بود
برفـ او همـ بیشتر
چشمـ هایتـ خبری می دهد از سهم تو باز
بیشتر باشد آنـ
قدر خود دوستـ بدانـ!
کهـ دلتـ تنگـ تر از غنچهـ ی تنهایی هاستـ
و در آنـ شبـ کهـ دلـ کوچکـ سهرابـ گرفتـ
در دلشـ زمزمهـ کرد:
«بهترینـ چیز
رسیدنـ بهـ نگاهی ستـ
کهـ از حادثهـ ی عشقـ تر استـ»
بهـ نامـ او
میانـ اینـ دلتـ دردیستـ کهـ آنـ را دوستـ میداری
میانـ نالهـ اتـ بغضیستـ کهـ آنـ را خوبـ پنداری
گهی اشکتـ کهـ می بارد دلتـ را شستهـ میخوانی
ولی شیونـ از آنـ اشکی نهـ می بارد نهـ می دانی
نگاهتـ می کنمـ گاهی، تو را پر اشکـ میبینمـ
ولی وقتی بهـ خود آیمـ، گلـ لبخند میچینمـ
خدا داند کهـ اینـ لبخند، چهـ غمـ هایی بهـ خود دارد
فقط بغضی عجیبـ اینـ جا ، میانـ هر دلی کارد
گهی گویمـ بهـ اینـ منطقـ، کهـ لعنتـ بر حسابتـ باد
سرتـ ای سنگـ بی احساسـ،دوبارهـ می زنمـ منـ داد
در آنـ دمـ در خوشی هامانـ، همینـ احساسـ نجوا کرد
کهـ تنها لحظهـ ای دیگر، ز چشمشـ باز بارد درد
ولی اینـ فکر بی احساسـ،کهـ او گستاخـ و همـ پرروستـ
بهـ رویمـ ایستاد و گفتـ: توهمـ می زنی ای دوستـ
ببینـ احساسـ گوید راستـ، خودتـ گفتی کهـ اشکی بود
برایمـ هر غمتـ ملموسـ، و شادی کاشـ آید زود
بهـ نامـ خدای قصهـ ها
قصهـ ای را کهـ گفتی می نویسمـ برای دلمـ،
تا قصهـ ی هر روز دنیا را از خاطر نبرمـ...
همهـ ی ما یکـ روز در آغوشـ خدا بودیمـ.
فقط بوی خدا را میدادیمـ.
و با تمامـ دلـ او را دوستـ می داشتیمـ.
خدا دنیا را آفرید.
پر از زرقـ برقـ.
ولی ما حکمتشـ را نمی دانستیمـ
غرقـ در سادگی بودیمـ
و زیبایی اینـ سادگی را درکـ می کردیمـ
کمی کهـ گذشتـ
هوای دنیا بهـ سرمانـ زد.
فرشتهـ ها نگرانمانـ بودند.
اما خدا فقط لبخند می زد و سکوتـ می کرد.
بهـ دنیا آمدیمـ
و یادمانـ رفتـ از کجا آمدهـ ایمـ.
دنیا، اینـ تنـ خاکی، بد نسیانـ آوردهـ بود.
و ما آنـ قدر گستاخـ شدهـ بودیمـ
کهـ در روی خدا می ایستادیمـ
و مثلـ بچهـ پررو ها
سمتـ چاهـ گناهـ می رفتیمـ
گاهی لبـ چاهـ، وقتی نزدیکـ بود سقوط کنیمـ
خدا دستمانـ را می گرفتـ و می کشید
ما همـ درد مانـ می گرفتـ و آهـ می کشیدیمـ
دیری نمی پایید کهـ دوبارهـ دستمانـ خوبـ می شد
و دوبارهـ سمتـ چاهی می رفتیمـ
کهـ حکمـ صد درختـ ممنوعهـ را دارد
و دوبارهـ لبـ پرتگاهـ خدا ما را نجاتـ می داد
تا آنـ کهـ یکـ روز آبرویمانـ را ریختـ
تا دیگر سمتـ آنـ چاهـ نرویمـ
و ما بلند شدیمـ
و بهـ خدا بد و بیراهـ گفتیمـ
و دوباره...
ما یادمانـ رفتهـ استـ
خدا تنها کسی استـ
کهـ خوبی مانـ را می خواهد
ما طعمـ آغوشـ خدا را فراموشـ کردهـ ایمـ
حسرتـ و دریغ!
انسانـ بودن، نسیان می آورد
بهـ نامـ مشتعلـ نگهـ دارندهـ احساسـ
خوشحالمـ کهـ با همـ صحبتـ کردیمـ
گاهی آدمـ بهـ تنهایی نمیتونهـ بهـ نتیجهـ ای برسهـ
و داشتنـ «یهـ دوستـ همفکر و همراهـ» خیلی خوبهـ
یهـ نفر کهـ حرفـ هاشو قبولـ داشتهـ باشی
یهـ نفر کهـ یهـ نفرِ دیگهـ بهـ حسابـ نیاد
درستـ خودت باشهـ
و بدونی حرفـ هاشـ، اعتقاداتـ ندونستهـ ی توئهـ
کهـ تو اونـ لحظهـ پیداشونـ می کنی
حرفـ هاتونـ رو قبولـ دارمـ
نهـ واسهـ اینـ کهـ دوستتونـ دارمـ
واسهـ اینـ کهـ منطقـ تونـ،
منطقیهـ کهـ قبولشـ دارمـ
نهـ افراط توشهـ و نهـ تفریط
آخهـ میدونید منطقـ بعضیا منطقـ هستـ
یعنی منطقـ قبولـ می کنهـ
ولی حرفشونـ حرفـ نیستـ
یهـ جورایی سفسطهـ مغلطهـ ستـ
قبولتونـ دارمـ
خیلی زیاد...
بهـ نامـ خدای مهربانی
با جملهـ ی معروفـ خودمـ شروعـ می کنمـ:
«می نویسمـ برای زمانـ.
برای آنـ هنگامـ کهـ ثانیهـ های محصور در قلبـ زمینـ رهایی یابند...»
اینـ بار می خواهمـ از روزی حکایتـ کنمـ
کهـ تمامی زخمـ هایمـ التیامـ یافتـ
و پرندهـ ی بالـ شکستهـ ی روحـ و جسممـ
در دستـ های سردی
دوبارهـ جانـ گرفتـ
کهـ گرمایشـ وجودمـ را سوزاند.
حالمـ بد بود
و رنگـ بهـ رخسار نداشتمـ
تو مرا با خود بردی
و برایمـ لقمهـ گرفتی
اینـ لقمهـ هایتـ حال جسمی امـ را کهـ بهبود بخشید هیچـ
مرا مستـ از محبتی نمود
کهـ در اینـ لقمهـ ها بهـ ودیعهـ گذاشتهـ بودی
لیوانـ را کهـ بالا آوردی
منـ فقط دستـ هایتـ را می دیدمـ
دستهایی کهـ دوستـ دارمـ
هنگامـ دلتنگی بهـ آنها پناهـ ببرمـ
دستـ هایی کهـ برایمـ تداعی کنندهـ آرامشی عجیبـ استـ
میدانی وقتی دستـ هایتـ را میبوسمـ،
آن آرامشـ را حسـ می کنمـ
چقدر دوستشانـ می دارمـ
نمیدانمـ شاید عمقـ فاجعهـ اینجا باشد
کهـ منـ چشمـ هایمـ را بستهـ امـ
و همهـ چیز را احساسـ می کنمـ
اسمشـ را فاجعهـ گذاشتهـ امـ
چونـ همهـ می بینند
و بهـ دیدهـ هایشانـ اکتفا می کنند
و منـ برای اینـ کهـ از گزند کلامـ شانـ در امانـ بمانمـ
احساساتمـ را پنهانـ میکنمـ
فقط اینجاستـ کهـ می گذارمـ
احساساتمـ
بی محابا
جاری شوند
می دانمـ احساسمـ را میفهمی
فقط بگو چقدر؟
بهـ نامـ او
تو با همهـ ی همهـ فرقـ داری
خودتـ همـ خوبـ میدانی
تنها بودنـ،
زندگی کردنـ
و خوبـ ماندنـ در کنارهمـ خیلی سختـ استـ میدانمـ
فقط خستهـ نشو!
اینجا زمینی استـ،
کهـ هیچـ بویی از بهشتـ نبردهـ استـ
اینجا پر از آدمـ هایی استـ
کهـ زندگی را حسابـ دو دوتا چهارتای زمینی خود میدانند
و صافـ و سادهـ بگویمـ:
آنـ ها می خواهند تو همـ غرقـ زمینی شوی
کهـ خوبـ نبودنـ، راهـ و روشـ آنـ استـ
ولی تو را بهـ خدا، خودتـ باشـ
و مثلـ همهـ، اینـ کهـ روزی فرشتهـ بودی را از خاطرتـ نبر
بهـ نامـ او
تو را میبینمـ و آرامـ می گیرمـ
میانـ گریهـ اتـ هر لحظهـ میمیرمـ
قدمـ در کوچهـ با فانوسـ شبـ گردی
دلمـ با توستـ گر یادی ز منـ کردی
چرا حالتـ پریشانـ استـ؟غمـ داری
چرا آرامشی لبریز کمـ داری؟
تپشـ می گیرد اینـ قلبمـ بهـ هنگامی
کهـ میفهممـ میانـ بغضـ و ابهامی
دلمـ هر دمـ ز تو می خواند ای ماهمـ
منـ از اینـ درد تو اینـ بار آگاهمـ
بهـ منـ این چشمـ هایتـ راستـ می گویند
و غمـ ها مثلـ پیچکـ باز می رویند
و منـ میدانمـ اینـ دردی کهـ حسـ کردی
فراتر بود، غمگینـ تر ز هر دردی
چرا دیگر همانـ لبخند اینجا نیستـ
کهـ گاهی دلـ کنمـ خوشـ،غمـ دگر کیستـ؟
تو را منـ دوستـ می دارمـ ولی ای کاشـ
خودتـ باشی کنار منـ، نهـ غمگینـ باشـ
بنامـ او
می خوامـ یهـ ذرهـ بنویسمـ تا خالی شمـ. دربارهـ اونـ نوشتهـ هایی کهـ خوندید.حسـ می کنمـ توی دلمـ رختـ میشورند.حتی نمیدونمـ از چی بگمـ و چهـ جوری شروعـ کنمـ. فقط خیرهـ شدمـ بهـ مانیتورمـ و یهـ صفحهـ ی سفید... موقعی کهـ کتابـ رو دادید تا بخونمـ دقیقا یادمـ نبود دوستـ محترممـ چی نوشتهـ بود. فقط یادمهـ دربارهـ ی اونـ روزی بود کهـ منـ برای اولینـ بار بهـ یهـ نفر لبـ دادمـ. یهـ سری از نوشتهـ ها رو قبلـ از اونـ روز نخوندهـ بودمـ. آخرینـ صفحهـ رو کهـ خوندمـ، واقعا نگاهمـ روی صفحهـ ماسیدهـ بود. با توجهـ بهـ اونـ متنـ ادامهـ دار قبلی هر نفر سومی اینـ داستانـ رو حقیقتـ دنبالهـ ی اونـ زنجیرهـ فرضـ می کرد. نمیگمـ اون روز هیچـ اتفاقی نیفتاد ولی واقعا اتفاقـ های اونـ روز اینـ خیالـ پردازی های دوستـ محترمـ نبود. نمیدونمـ شاید اگهـ هر کسـ دیگهـ ای غیر از شما اینـ متنـ رو خوندهـ بود همـ منـ و همـ دوستـ محترمـ دچار دردسری میشدمـ کهـ اونـ سرشـ ناپیدا بود. بهـ قولـ خودتونـ گاهی کهـ عقلـ آدمـ زایلـ میشهـ دیگهـ نمیتونهـ کار درستی انجامـ بدهـ و پنجاهـ درصد اشتباهاتـ ما سر همینهـ و پنجاهـ درصد دیگهـ اشتباهاتمونـ سر اینهـ کهـ نمیدونیمـ کارمونـ اشتباههـ. معمولا اشتباهاتـ آدمی مثلـ منـ کهـ دوستـ دارهـ هر چیزی رو حداقلـ یهـ بار امتحانـ کنهـ بیشتر از بقیهـ استـ.هنوزم نمیدونمـ. بهـ نظر شما لبـ دادنـ کار اشتباهیهـ؟
بنام او
+برای ماهی ای قرمز کهـ هر دمـ اشکـ هایشـ را نثار آبـ می کرد+
با منـ بگو ای غمـ زدهـ
ای همرهـ بارانـ زدهـ
ای کوچکـ گلگونـ
کهـ از دریای بی پایابـ، دلـ کندی
دلـ بهـ اینـ تنگـ زمینـ همـ باز بندی؟
زندگی، بودنـ، چهـ دشوار استـ باور کن
دلـ ز دریاها بریدنـ دور ماندنـ آه دلـ گیر استـ باور کن
منـ و تو هر دو درگیر همانـ حسیمـ
آنـ احساسـ آرامشـ میانـ غمـ و اندوهی فراوانـ
می تپد در قلبـ مانـ اینـ نور بارانـ
قصهـ مانـ روزی از آنـ جا گشتـ آغاز
بهـ دور از هر غمی کردیمـ پرواز
ولی فرقی استـ در اینـ آشنایی
تو یکـ ماهی و منـ شاعرگدایی
بهـ اینـ دنیا گذر افکند اما
فرشتهـ جایشـ اینـ جا نیستـ چونـ ما
و او شد انتها و اوجـ احساسـ
لطیفـ و با ظرافتـ چونـ گلـ یاسـ
میانـ قلبـ خود او مهر می کاشتـ
و قلبمـ با بهایی سختـ برداشتـ
تو را با سالـ نو مهمانـ خود کرد
دلشـ شد گرمـ اما دستـ او سرد
امیدتـ یا امیدمـ، او شد آنـ دمـ
زمانـ خندهـ اشـ دور استـ هر غمـ
بهـ دوششـ می کشد او هر غمی را
غمـ منـ یا غمتـ یا هر کسی را
منـ و تو گریهـ می کردیمـ هر آنـ
ولی تنها فقط با بوی بارانـ
تو اینـ اشکتـ نثار آبـ می گشتـ
و اشکمـ خواندهـ میشد هفتـ در هشتـ
ولی روزی کهـ تو جانتـ سپردی
غمـ و اندوهـ را بر دلـ نشاندی
فقط باران دلـ بر گونهـ اشـ بود
همانـ بارانکـ آرامـ چونـ رود
دلمـ تَنگـ استـ ای همـ درد! رفتی
بهـ دور از تُنگـ خود مبهوتـ خندی
کمی دیر استـ گویمـ از دلـ تنگمـ
ولی حسرتـ! نهـ از سنگمـ
بهـ نامـ خدایی کهـ کودکـ درونمانـ را زندهـ نگهـ می دارد
شدمـ همونـ نی نی دوسالـ و میمهـ ای
کهـ لجـ می کنهـ،
حسودیشـ میشهـ
و تهشـ، دلشـ میگرهـ
و میزنهـ زیر گریهـ
مامانمـ میگهـ:
گاهی هیچـ فرقی با خواهرتـ نداری!
لجـ کهـ می کنمـ
دیگهـ بهـ هیچـ چیزی فکر نمی کنمـ
میشمـ یهـ دیوونهـ که زندهـ بهـ سیمـ آخر
وقتی از پنجرهـ ی دلمـ
میبینمـ دستـ کسی رو میگیری،
نوازششـ میکنی،
وقتی حسـ می کنمـ یکی رو بیشتر از منـ دوستـ داری
بهـ همهـ شونـ حسودیمـ میشهـ
وقتایی همـ کهـ کنارمـ نیستی،
دلمـ می گیرهـ
و تو خلوتـ خودمـ میزنمـ زیر گریهـ
ولی اونـ یکی منمـ
بچهـ نیستـ بزرگـ شدهـ
منطقیهـ. میفهمهـ
گاهی با منـ دوسالـ و میممـ دعواشـ میشهـ
هیچـ وقتـ حسودیشـ نمیشهـ
قبولـ دارهـ هر کسی جای خودشـ رو دارهـ
و اعتقاد دارهـ تا وقتی کنارشی
دلیلـ برای ناراحتی وجود ندارهـ
کاشـ همیشهـ باشی...
بهـ نامـ او
چقدَر خوبی تو، چهـ دلمـ با تپشتـ مانوسـ استـ
یاد تو در قلبمـ چونـ دلـ فانوسـ استـ
تو همانـ رویایی
کهـ دمـ پنجرهـ ی تنهایی
باز همـ می رویی
دوستـ دارمـ نفسـ گرمـ تو را
اینـ نوازشـ و دلـ نرمـ تو را
دوستـ تر می دارمـ
اینـ نگاهی کهـ پر از احساسـ استـ
ای همانـ دوستـ کهـ یکـ روز دلمـ گشتـ اسیر نفَستـ
حالـ و روزمـ بنگر، و ببینـ غوغایی استـ
خط بزنـ بر ورقی سرد کهـ هر واژهـ ی آنـ تنهایی استـ
دوستـ می دارمـ
کاشـ می شد کهـ تو را سیر نگاهتـ بکنمـ
در سکوتی نگرانـ باز صدایتـ بکنم
و تو لبخند زنی مثلـ همیشهـ آرامـ
غرقـ لبخند تو مانمـ مادامـ
هر دمی از تو زدنـ، هر نفسی، قافیهـ ای استـ
لحظهـ ی بودنـ تو نقطهـ ی کوری استـ بایستـ
نهـ کمی پیشتر و پسـ برومـ اینجایمـ
چقدر سختـ رسد باز بهـ تو آوایمـ
نفسمـ حبسـ، دلمـ درگیر استـ
و ز هر خاطرهـ ای دلـ سیر استـ
دستـ تو سرد اما، گرمـ از اینـ احساسـ استـ
ای فدایتـ! قلبمـ، عاسـ شاید پاسـ استـ
دستـ تو در دستمـ، قلبـ منـ لبریز استـ
چقدَر آغوشتـ، وسوسهـ انگیز استـ!
حرفـ ها تکراری استـ خوبـ منـ می دانمـ
گر چهـ رویا خامـ استـ پای آنـ می مانمـ
بهـ نامـ او
در پشتـ لبخند همیشگی اتـ،
درد استـ؛ درد!
حالتـ خوبـ نیستـ
امانـ از اینـ درد هایتـ
کهـ هیچـ گاهـ نفهمیدمـ
جنبهـ جسمی دارد یا روحی
بغضـ ملموسـ استـ
و پشتـ نگاهـ مهربانتـ،
خستگی می بارد. آخر چرا؟
بهـ قولـ یاسـ:
«تو بتـ منی!
یعنی تو خود منی!»
و برای همینـ استـ
کهـ وقتی می فهممـ تو درد می کشی
عذابـ می کشمـ.
کاشـ خوبـ بودنـ هایتـ واقعی باشد!!!
بهـ نامـ خدای بی کرانـ
چقدر نگاهـ تو سنگینـ استـ
امروز، زیر نگاهتـ خرد شدمـ
کاشـ تاریخـ هرگز تکرار نشود
حداقلـ در اینـ مورد
منـ بدی می کنمـ
اما تو خوبـ می مانی
و درنگاهـ دلگیرتـ
لطفـ موجـ می زند
و منـ دوبارهـ شرمندهـ میشومـ
تو واقعا فرشتهـ ای!
...
ϰ-†нêmê§ |