به نام او
دیروز رفته بودیم یه پارکی تو آجودانیه با یکی از فامیلا که یه نمه تپله (یه نمه که چه عرض کنم) داشتیم تو چمن ها والیبال بازی می کردیم توپمون افتاد رو وسایل یه خانواده هه دعوامون کردند و گفتند: اینجا جای بازی نیست! برید زمین بازی، بازی کنید ساعت حدودای پنج بود که رفتیم زمین بازی؛ یه زمین والیبال بزرگ بود با یه تور خیلی بلند که مخم سوت کشید! هر طرف زمین هم دوتا دروازه ی فوتبال بود که یه طرفش پسرها در حال بازی بودند بعد یه مدت که با همون فامیلمون بازی کردیم یه دختره و پسره با توپ والیبال اومدند هر چی ما کشیدیم کنار که اینام بتونند بازیشون رو بکنند، اینا همون گوشه وایساده بودند. آخر اون فامیلمون گفت: توپ شما چجوریه؟! توپ ما یه ذره کم باده! بیایید با هم بازی کنید یه ذره که بازی کردیم، اون فامیل تپلمون از نفس افتاد و گفت: من میرم! یه ذره دیگه که والیبال بازی کردیم یهو جور شد، فوتبال بازی کنیم! ساحل (همون دختره) گفت: من دوست ندارم پسرا بهم بخندند تو دروازه وایمستم! من گفتم: ولی برای من مهم نیست پسرا ارزش اینو ندارند که بخوان منو از بازی منصرف کنند! ترکیب تیم مون چندبار عوض شد.ساحل حوصلش سر رفت و اومد بیرون. در نهایت تیم من شد: یه پسر هفت ساله به اسم حمیدرضا، یه پسر هم قد حمیدرضا که میگفت نه سالمه ولی فکر نکنم به اسم محمد امین(تپلی و خوش خنده! دلم میخواست گازش بزنم!) که دروازه وایستاد بعلاوه ی من!
تیم مقابل داداش ساحل (سینا) که کلاس ششمی بود و یه پسر خیلی گنده و هیکلی که نه اسمش رو میدونم و نه سنش رو! دروازه ها خیلی کوچیک بود و گل زدن خیلی سخت! دروازه های زمین اینوری از زمین اونوری هم کوچیکتر بود! چهارتا گل زدم! گل اول رو که زدم، جبران کردند. بعد گل دوم رو زدم و دوباره مساوی تا همین طور چهار-چهار شدیم! اینقدر بازی کردیم حس آش رشته شدن بهم دست داد!!! بعد با ساحل و دوستش رفتیم زمین بازی! حرکت مورد علاقه من اینه که تاب رو تا آخرین سرعتش برسونم و با شتاب بپرم پایین! خیلی حال میده! به نظرم تاب سن و سال نداره! هر کی هم اینجوری فکر نمیکنه مشکل خودشه چون من تاب سوار میشم! یه ذره تو زمین بازی بودیم و بعدش رفتیم والیبال زدیم! میخواستیم بریم خونه، یه بچه گربه هه اونجا بود. یه دستم ساندویچ بود، با اون یکی دستم گربه هه رو نازش کردم! اینقدر نرم و گوگولی بود! فامیل فرمودند رفتی خونه دستت و موبایلت رو بشور! منم حرف گوش کن! یه مقداری مایع ظرفشویی ریختم رو موبایلم و شستمش! خاموش شد. خشکش کردم و تا دو نصفه شب روشن نشد! الآن دیگه درست شده، فقط زیر صفحش یه ذره آبه که خودش میره! یه ذره هم تاچش ضعیف شده ولی کار میکنه! :))))
دیشب از بس بازی کرده بودم، سینم خس خس می کرد. به زخمی شدن عادت دارم ولی چند وقت بود اینجوری نشده بودم! هر بلایی سرم بیاد مهم نیست! می ارزید! خیلی وقت بود با پسرا فوتبال بازی نکرده بودم! خیلی خوش گذشت!
ϰ-†нêmê§ |